در ورزشگاه آزادی با شور و شوق مشغول تشویق کردن بود...
زنان نیروی تغییر در ایران
عجیب اینکه با این همه تحرک و شوق،
تلاش میکرد حرف نزند.
عجیبتر اینکه تلاش میکرد هردو تیم را همزمان تشویق کند. انگار
برای او آبی پوشها و قرمز پوشها تفاوتی نمیکردند! حبیب حسابی توی نخ «او» رفته بود: این تماشاچی چهکار دارد میکند؟ در
بین تماشاگران سیمای متین او چشم را میگرفت. حبیب تلاش کرد نزدیک شود و باب دوستی
را باز کند.
اما فشردگی جمعیت اجازه نداد. بازی حساس شد. سر و صدای تماشاچیان مأموران
را کلافه کرده بود.
در چهرهی مأموران نوعی ترس بهوضوح دیده میشد. ازچه میترسیدند؟حبیب غرق مسابقه شده بود. اما دوباره فریاد او توجهش را جلب کرد.
داشت
یکی از آبیپوشها را که گل زیبایی زد تشویق میکرد. غریوشادی طرفداران آبیپوشها ورزشگاه
آزادی را فراگرفت. اما تشویقهای «او» از صدای اطرافیانش بلندتر بود. تا آن که مأموری به «او» نزدیک شد و از «او» خواست به دنبالش برود. «او»
مقاومت کرد. دو مامور دیگر هم رسیدند و او را دوره کردند.... دل حبیب به شور افتاد:
از جان «او» چه میخواهند. «او» که کاری نکردهمامورین «او» را به اتاقکی بردند. بعد دستبند به دست سوار ماشین نیروی
انتظامی کردند. حبیب از یک مأمور پرسید:
این جوونه چهکار کرد مگه؟میخواستی چهکار کنه؟! کار قدغن! عقل جن هم نمیرسه. «او» دختر بود اما
سرووضع مردونه برای خودش درست کرده بود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر