گفتیم که خوب ما میخواهیم که مسالمت ادامه داشته باشد. ما به قانون اساسی شما رأی ندادیم به دلایل خاص ایدئولوژیکی و سیاسی خودمان به ولایتفقیه. اما التزام بهش دادهایم. به شرطی که در همین حد آزادیهایی که این تو نوشته است همین را اجرا کنید.
آن موقع هنوز اعلام مبارزه مسلحانه نکرده بودیم و همین هم درست بود. و گفتیم که نمیشه که این قاضیالقضات تو بهشتی وقتی از ما کشته میشه میگه خودشون کشتهاند. آخر حضرت آیتالله، خدیو مصر هم وقتی که دید پیراهن یوسف از جلو پاره نیست قلبا دیگه مطمئن شد که این گناهکار نیست. چه جوری است که ما تحریک میکنیم، ما میزنیم ولی همیشه از ما کشته میشه؟
محض نمونه چرا یکبار یکی از طرف مقابل این بلا سرش نمیاد؟ بنابراین گفتیم که این چیزیکه گوشزد فرمودید ما چه چارهای داریم جز نوشتن وصیت نامههایمان، در عین اینکه خواهان زندگی مسالمتآمیزیم. اگر هم اجازه میفرمائید و سوء تعبیر سیاسی نمیکنید. بیائیم خدمتتان در کمال آرامش و مسالمت شکایت هامون را بکنیم. حرف هامون رو اثبات کنیم. مدعی هم اگر هست اون هم بیاد.
اما جواب اون رو لابد میدونید، گفت لازم نیست شما بیائید. من خدمت میرسم. منظورش با داغ است و درفش و گلوله